آبتین باور یک رویا

از دل نوشته هایم ساده نگذر ،به یاد داشته باش این ها را یک دل نوشته ...

زردی

 مامانم گفت عاطی یه چیزی می گم هول نشی و استرس پیدا نکنی آخه خوب منو می شناخت ،گفت برای چکاپ که برده بودنت دکتر گفته که یه کوچولو زردی داری عددش  11 بود و باید مدام تحت نظر باشی تا یه موقع بالا نره کلی حالم گرفته شده بود این همه چیزای خنکی تو دوران بارداری خورده بودم ولیفایده نداشت، می گفتن از همون آغوز که گرمیه به خاطر تو کاچی هم که برام درست کرده بودم و خیلی دوست داشتم نخوردم ، همه نگران بودن هر کس یه چیزی می گفت که باید بخورم و خوب بشم منم که اهل این صحبت ها نبودم همیشه به نظر دکتر اهمیت می دادم چون می دونستم بعضی چیزای که قدیمیا می گن امروزه رد شده و تصورات غلط بوده که تو ذهن مردم مونده ،البته بعضی هاشونم مفیده ، این حساسیتها...
31 خرداد 1392

اولین چکاپ آبتین

روز سوم بود با بابایی و مامان سودی رفتی برای چکاپ اولیه پیش دکترسمسامی من نمی تونستم باهات بیام عزیزم،وقتی که پیشم نبودی حتی اگه تو یه اتاق دیگه بودی دلم کلی برات تنگ می شد و ،منتظر بودم که مامانم تو رو آورد تو اتاق ، دیدم فقط زیر پوش و پوشکت تنته، تعجب کردم از مامانم پرسیدم پس چرا لباس تنت نیست که مامانم گفت دکتر گفته که تو تب کردی و اگه دیر متوجه می شدم خدای نکرده تشنج می کردی دیونه شدم وای خدای من ، ما که فقط یه پیرهن آستین بلند تنت کردیم اصلا اهل لباسای ضخیم نبودیم ولی تو از همون موقع که فسقلی بودی گرمایی بودی عزیزم ، سریع مامانم بردت حموم و با آب ولرم شستت و از اون به بعد فقط تاب تنتن می کردیم و حتی از پوشیدن شورت هم کلافه می شدی دیگه...
29 خرداد 1392

غربالگری نوزاد از 2 تا 5 روزگی

روز دوم سینه هام زخم شده بودن با هر مکیدن انگار خنجر تو قلبم فرو می رفت خیلی درد داشتم چاره ای جز تحمل نداشتم دارو هم نمی تونستم بمالم برای توضرر داشت ولی خدا رو شکر شیرم خیلی خوب می اومد ،بعدش بابایی و مامان سودی تو رو بردن برای غربالگری نوزاد 2 روزه ، برای یه سری آزمایشات مربوط به کم کاری تیروئید و فاویسم ، فنیل کتونوری و ... که خدا رو شکر جواب آزمایشات خیلی خوب بودو هیچ مشکلی هم نداشتی چند تا مهمون هم اومدن دیدن ما ولی من هنوز رو تخت استراحت می کردم و راه رفتن برام سخت بود . ...
29 خرداد 1392

آبتین جانم به خونه عشقمون خوش آمدی

روز اول حضور آبتین تو خونه حال و هوای داشت هر کس مشغول کاری بود ،من و فسقلیم رو تخت دراز کشیدیم یه قرآن و چشم نظر بالای تخت خواب گذاشتیم و من مدام بهت شیر می دادم بعدشم با دو تا مامان بزرگا رفتی حموم و لباساتو هم عوض کردن اصلا هم گریه نکردی، کولر اتاقم رو قطع کرده بودیم از گرما داشتم می مردم ولی می ترسیدم نکنه خدای نکرده سرما بخوری ،دوست داشتم زود از رختخواب بیرون بیام و ببرمت بیرون و  بگردونم و از داشتن فرشته ای مثل تو به خودم ببالم ، بابا ناصر مدام تو رو بغل می کرد و با یه ذوقی نگات می کرد و باباییم کمکم می کرد که من راه برم خیلی سخت بود یکم می ترسیدم،اون شب تا صبخ من و مامان سودی بیدار بودی مدام شیر می خوردی من با اینکه چند شب بود ...
28 خرداد 1392

ترخیص من و نی نی از بیمارستان

صبح که شد بابایی رفت برای کارای ترخیص و بابا ناصرم رفت گوسفند بخره ، مامان وبابای همسری هم اومدن به دیدنمون بعد یه دکتر اومد تو رو معاینه کرد و گفت هیچ شیری بهت ندیم منم از پرستار دیشب پیشش گلایه کردم که برای اینکه تو گریه نکنی و آرامشش بهم نخوره گفت که بهت شیر خشک بدم ، خدارو شکر همه چیز عالی بود که فقط چشم سمت راستت کمی ورم کرده بود که گفت اونم به خاطر فشارداخل رحم بوده و بعد از چند ساعت خوب میشه و بعد دکتر زنانم اومد و کلی مثل همیشه خندیدیم و هم من و هم تو رو معاینه کرد گفت همه چیز عالیه و نی نی هم ماشالله چقدر قد بلنده ،خوب آخه تو مثل مامان و باباتی دیگه عزیزم ،بعدمامان سودی تو رو برد برای واکسنت یه ساعتی طول کشید و اومدی مامانی گفت که...
28 خرداد 1392

اولین شب رویای با تو

مامان سودی بنده خدا خیلی خسته شده بود  از روزای قبل کلی کارای من رو انجام می داد و الانم مدام یا تو رو عوض می کرد یا تو رو برای شیر دادن میاورد پیش من ، دستای منم از بس زیر سرت بود تا شیر بخوری خواب رفته بود ساعت 10 شب بود که دیدم در اتاق باز شد باورم نمی شد بابایی شیطون اومده بود تعجب کردم گفتم چطور اومدی ؟ گفت که با کلی پارتی بازی آخه نمی تونستم تو خونه بمونم دلم براتون خیلی تنگ شده بود تازه کلی سر به سرم گذاشت و ازم تعریف کرد می گفت حالا که مامان شدی خوشگلتر شدی و از این حرفا ،یه ساعتی موند و مدام تو رو بغل می کرد و دیگه انقدر پرستارا بهش تذکر دادن که مجبور شد با بی میلی بره ، بعد از اونم پرستار اومد لباسامو عوض کرد گفت که باید راه...
27 خرداد 1392

گفتن اذان تو گوشای نازت

ساعت ملاقات رسید من از قبل به خانواده همسرم گفتم که به کسی زمان زایمانم و نگن و بعد همه تو اون جشنی که قراره بگیرم شرکت کنن ولی وقتی من تو اتاق عمل بودم به همه فامیلا شیرینی پخش کرده بودن و همه متوجه شده بودن و برای ملاقاتی همه اومدن می گفتن ما تا جشن طاقت نداریم خلاصه یکی می اومدو اون یکی می رفت و کلی ازت تعربف می کردن ، بین این همه ملاقات کننده ها ، رعنا که وارد شد واقعا سو پرایز شدم چون فقط چند روز  پیش باهاش صحبت کردم و فکر نمی کردم برای دیدنمون بیاد بیمارستان ، کلی ذوق زده شدم و خیلی خوشحالم کرد نمی دونی چقدر قربون صدقت رفت ،پسرم رعناجون هم دوست خوبمه و هم همکار مامانیه خیلی دوسش دارم چون خواهر ندارم برام مثل خواهرمی مونه  ،...
27 خرداد 1392

اولین شیره جانم

  نیم ساعت به ساعت ملاقت مونده بود پرستاری داخل شد و به بقیه گفت که بیرون منتظر باشن و به من کمک کرد که به پسرم شیر بدم چه لحظه غریبی بود همیشه فکر می کردم از شیر دادن بدم می یاد ،ولی وقتی صورت فرشته ای می بینی که برای سیر شدنش چقدرتقلا می کنه دوست داری شیر که سهله جونتو هم براش بدی وای که چه لذتی داشت اینکه موجودی به این ظریفی از شیره جونت بخوره  موقع مکیدن با اون لبای نازت مدام مک میزدی و صورتتو این ور و اون ور می کردی برای پیدا کردن سینم ،و لی خیلی اذیت نشدم پسرم انگار صد سال بود شیر می خورد کاملا حرفه ای بود ،ماشالله سریع شروع کرد به مکیدن از هون لحظه اول شکمو بود.این اولین ارتباط دو نفره ما تو این دنیا بود   ...
27 خرداد 1392

اولین آغوشم با تو

مامانم بعد از چند بار که رفت و اومد ،تو بغلش بودی خدای من الان که اینو می نویسم هنوز تو چشمام اشک جمع می شه هنوز صورتتو ندیده بودم مامان سودی گفت عاطی پسرت خیلی خوشگله و اون موقع تو رو تو بغلم گذاشت ،حضور بقیه رو تو اتاق احساس نمی کردم فقط من بودم و تو ، یه حس ماکیت داشتم ، از اینکه لیاقت مادرشدن رو خدا نصیبم کرد بود خدارو شکر می کردم یه جوردیگه شده بودم از هون لحظه خودم رو فراموش کردم برای تو ، تو تمام من شده بودی ، از همون لحظه فکر می کردم من باید بهترین مادر دنیا بشم، نفسم ، زندگیم ، عشقم ، یه نگاه بهت انداختم چقدر ناز بودی اصلا شبیه بچه های یک روزه نبودی فقط یکم چشمات پف داشت همون لحظه چشماتو باز کردی و وقتی نور به چشمات می خورد می بست...
27 خرداد 1392

پایان 9 ماه انتظار

بعد از عمل منو بردن تو ریکاوری ، یه 10 دقیقه ای اونجا بودم و کلی مریض بیهوشی اونجا بود دل تو دلم نبود که سریع برم تو اتاقم ،همسری برام اتاق خصوصی گرفته بود با تختم وارد اتاق شدم پدر همسری و مادرم رو دیدم کلی احوالمو پرسیدن و بهم تبریک گفتن مامانم منو بوسید ولی بقیه نبودن تعجب کردم گفتن رفتن نی نی رو ببینن ،اتاقم  صورتی بود و با مزه ، انقدر همسری به پرستارا رسیده بود که تو اون یه روزی که اونجا بودم کلی هوامو داشتن ،انصافا پرستارا ی خوش اخلاق و مرتبی داشت ،اول چند پرستار اومدن سرمم و عوض کردن و دارو های مسکنم رو دادن و سفارش یه سری چیزا که باید بعد از عمل می خوردم به پدر همسری دادن، اونم سریع رفت که اونا رو بخره ،بعد یه لباس صورتی تنم ک...
27 خرداد 1392