آبتین باور یک رویا

 مامانم گفت عاطی یه چیزی می گم هول نشی و استرس پیدا نکنی آخه خوب منو می شناخت ،گفت برای چکاپ که برده بودنت دکتر گفته که یه کوچولو زردی داری عددش  11 بود و باید مدام تحت نظر باشی تا یه موقع بالا نره کلی حالم گرفته شده بود این همه چیزای خنکی تو دوران بارداری خورده بودم ولیفایده نداشت، می گفتن از همون آغوز که گرمیه به خاطر تو کاچی هم که برام درست کرده بودم و خیلی دوست داشتم نخوردم ، همه نگران بودن هر کس یه چیزی می گفت که باید بخورم و خوب بشم منم که اهل این صحبت ها نبودم همیشه به نظر دکتر اهمیت می دادم چون می دونستم بعضی چیزای که قدیمیا می گن امروزه رد شده و تصورات غلط بوده که تو ذهن مردم مونده ،البته بعضی هاشونم مفیده ، این حساسیتهای من باعث می شد که بعضی وقتا بزرگترا از دستم نارحت بشن ولی چکار کنم من دوست دارم هر چی به صلاح بچمه انجام بدم  ، چندبار ازت خون گرفتن مامان بمیره برات اصلا نمی تونستم تصور کنم که تو اون دستای کوچولوت سوزن بره ولی چکار می تونستم بکنم برای سلامتیت مجبور بودم تحمل کنم چون آزمایش خون دقیق تر بود ، روز بعد زردیت بهتر شده بود و من با هزار دعا و نذر و نیاز روز و به شب رسوندم ولی روز بعدش متاسفانه وقتی رفتی آزمایش بدی زردیت بالارفته بود 17 شده بود که اگه به 20تا 22 برسه  باید بستری می شدی ومن انقدر از خدا خواستم که اینطور نشه چون من با این وضعیتم نمی تونستم بیمارستان بمونم دکتر گفت که باید 1 روز زیر دستگاه باشی بابای همسری سریع رفت یه دستگاه رو اجاره کرد و گفت تو رو نمی خوادببریم بیمارستان آخه اونجا پر از میکروبه ،خیلی سخت بود باید چشم بند برات می بستیم تا نور به چشمات نخوره و در روز چند ساعت باید بدون لباس زیرش می خوابیدی از اینور هم تو مدام شیر می خوردی و اون زیر نمی موندی خیلی دلم گرفته بود نذر کردم تا 40 روز برات دعای توسل و زیارت عا شورا بخونم خدارو شکر روزای بعد عدد زردیت کمتر می شد تا خوب شدی وقتی چشم بندتو باز کردم یکم جاش رو سرت مونده بود و من گریه کردم که سر بچم تو رفته و همه می خندیدن که من چقدر حساسم ،منو دلداری دادن که برمی گرده به حالت عادی ،چون سر بچه خیلی نرمه البته همینطور هم شد، تا یک هفته می بردمت بیمارستان قائم اونجا از طریق کف پاهات تست می گرفتن و دیگه نیازی به خون گرفتن نبود به خاطر اینکه مطمئن بشم مدام می رفتم که بمون گفتن بابا دیگه لازم نیست پسرتون کاملا خوب شده ، همه برات نذر کرده بودن منم تو این مدت بخیه هامو کشیده بودم و حالا دیگه راحت راه می رفتم و می تونستم از بغل کردنت لذت ببرم به مناسبت سلامتیت با همه خانواده هم رفتیم رستوران جام جم، اونجا رو با گریه هات بهم ریختی آخه شیر می خواستی و منم روم نمی شد بهت تو جمع شیر بدم ولی بلاخره با هزار زحمت شیر دادم و کلی به خاطر ورود کوچولوی جدید به خانوادمون بهمون خوش گذشت .

الهی مامان برات بمیره که مجبور بودی چشم بند ببندی 

          

 



تاريخ : جمعه 31 / 3 / 1392 | 10:15 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

روز سوم بود با بابایی و مامان سودی رفتی برای چکاپ اولیه پیش دکترسمسامی من نمی تونستم باهات بیام عزیزم،وقتی که پیشم نبودی حتی اگه تو یه اتاق دیگه بودی دلم کلی برات تنگ می شد و ،منتظر بودم که مامانم تو رو آورد تو اتاق ، دیدم فقط زیر پوش و پوشکت تنته، تعجب کردم از مامانم پرسیدم پس چرا لباس تنت نیست که مامانم گفت دکتر گفته که تو تب کردی و اگه دیر متوجه می شدم خدای نکرده تشنج می کردی دیونه شدم وای خدای من ، ما که فقط یه پیرهن آستین بلند تنت کردیم اصلا اهل لباسای ضخیم نبودیم ولی تو از همون موقع که فسقلی بودی گرمایی بودی عزیزم ، سریع مامانم بردت حموم و با آب ولرم شستت و از اون به بعد فقط تاب تنتن می کردیم و حتی از پوشیدن شورت هم کلافه می شدی دیگه اون لباسای سر همی هم که آرزوی پوشیدنت داشتم نتونستم تنت کنم با اینکه خیلی نا زک بودن ، حتی پنجره ها رو دیگه باز می ذاشتیم و کولرها هم روشن بودن و هیچ چیزی روت نمی نداختیم خوب تجربه نداشتیم خیلی وقت بود بچه کوچک دو رو برمون نبود منم دیگه راحت شده بودم از اون به بعدم هر بچه ای رو می دیدم که لباس زیاد می پوشوندن  دلم می سوخت واگه راه داشت به مامانش می گفتم که پتو رو از رو شون بردارن آخه تابستون بود و هوا گرم بود .



تاريخ : چهارشنبه 29 / 3 / 1392 | 15:30 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

روز دوم سینه هام زخم شده بودن با هر مکیدن انگار خنجر تو قلبم فرو می رفت خیلی درد داشتم چاره ای جز تحمل نداشتم دارو هم نمی تونستم بمالم برای توضرر داشت ولی خدا رو شکر شیرم خیلی خوب می اومد ،بعدش بابایی و مامان سودی تو رو بردن برای غربالگری نوزاد 2 روزه ، برای یه سری آزمایشات مربوط به کم کاری تیروئید و فاویسم ، فنیل کتونوری و ... که خدا رو شکر جواب آزمایشات خیلی خوب بودو هیچ مشکلی هم نداشتی چند تا مهمون هم اومدن دیدن ما ولی من هنوز رو تخت استراحت می کردم و راه رفتن برام سخت بود .



تاريخ : چهارشنبه 29 / 3 / 1392 | 15:11 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

روز اول حضور آبتین تو خونه حال و هوای داشت هر کس مشغول کاری بود ،من و فسقلیم رو تخت دراز کشیدیم یه قرآن و چشم نظر بالای تخت خواب گذاشتیم و من مدام بهت شیر می دادم بعدشم با دو تا مامان بزرگا رفتی حموم و لباساتو هم عوض کردن اصلا هم گریه نکردی، کولر اتاقم رو قطع کرده بودیم از گرما داشتم می مردم ولی می ترسیدم نکنه خدای نکرده سرما بخوری ،دوست داشتم زود از رختخواب بیرون بیام و ببرمت بیرون و  بگردونم و از داشتن فرشته ای مثل تو به خودم ببالم ، بابا ناصر مدام تو رو بغل می کرد و با یه ذوقی نگات می کرد و باباییم کمکم می کرد که من راه برم خیلی سخت بود یکم می ترسیدم،اون شب تا صبخ من و مامان سودی بیدار بودی مدام شیر می خوردی من با اینکه چند شب بود نخوابیده بودم ولی اصلا خسته نبودم انگار تو یه دنیای دیگه بودم.

این گلم بابایی برای اینکه برای تو ضرر نداشته باشه برات  خریده

تقدیم با عشق به خاطر بودنت

 



تاريخ : سه شنبه 28 / 3 / 1392 | 14:10 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

صبح که شد بابایی رفت برای کارای ترخیص و بابا ناصرم رفت گوسفند بخره ، مامان وبابای همسری هم اومدن به دیدنمون بعد یه دکتر اومد تو رو معاینه کرد و گفت هیچ شیری بهت ندیم منم از پرستار دیشب پیشش گلایه کردم که برای اینکه تو گریه نکنی و آرامشش بهم نخوره گفت که بهت شیر خشک بدم ، خدارو شکر همه چیز عالی بود که فقط چشم سمت راستت کمی ورم کرده بود که گفت اونم به خاطر فشارداخل رحم بوده و بعد از چند ساعت خوب میشه و بعد دکتر زنانم اومد و کلی مثل همیشه خندیدیم و هم من و هم تو رو معاینه کرد گفت همه چیز عالیه و نی نی هم ماشالله چقدر قد بلنده ،خوب آخه تو مثل مامان و باباتی دیگه عزیزم ،بعدمامان سودی تو رو برد برای واکسنت یه ساعتی طول کشید و اومدی مامانی گفت که تو از همه تپل تر و زیباتر بودی عسلکم ،بعد  لباسمو پوشیدم و بابایی رفت که ماشین و بیاره دم در بیمارستان و بابا حسن هم زیر بغلم رو گرفت و بعد از آسانسور اومدیم پایین و صندلی جلو رو بابایی خوابانده بود انقدر بهش تاکید کردم که دست اندازا رو آروم بره که بنده خدا می ترسید دیگه رانندگی کنه تا یه ذره ماشین تکون می خورد کلی غرمی زدم خوبیشم این بود که خونمون نزدیک بیمارستان بود خونه که اومدیم گوسفند رو سر راهمون سر بریدن و من به این فکر می کردم که دیروز که از خونه می رفتم 2 نفر بودیم و الان سه نفره برگشتیم و این خونه از این به بعد چه خاطرات قشنگی رو می خواد به خودش ببینه .

 

 



تاريخ : سه شنبه 28 / 3 / 1392 | 12:0 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

مامان سودی بنده خدا خیلی خسته شده بود  از روزای قبل کلی کارای من رو انجام می داد و الانم مدام یا تو رو عوض می کرد یا تو رو برای شیر دادن میاورد پیش من ، دستای منم از بس زیر سرت بود تا شیر بخوری خواب رفته بود ساعت 10 شب بود که دیدم در اتاق باز شد باورم نمی شد بابایی شیطون اومده بود تعجب کردم گفتم چطور اومدی ؟ گفت که با کلی پارتی بازی آخه نمی تونستم تو خونه بمونم دلم براتون خیلی تنگ شده بود تازه کلی سر به سرم گذاشت و ازم تعریف کرد می گفت حالا که مامان شدی خوشگلتر شدی و از این حرفا ،یه ساعتی موند و مدام تو رو بغل می کرد و دیگه انقدر پرستارا بهش تذکر دادن که مجبور شد با بی میلی بره ، بعد از اونم پرستار اومد لباسامو عوض کرد گفت که باید راه برم ، منم همیشه از این لحظه می ترسیدم، تختم و یکم بلند کرد وقتی نشستم دنیا دورسرم چرخید به سختی از تخت اومد پایین و راه رفتم خدایی پرستارم حرف نداشت کلی مراعات حالم و می کرد بعد اومدم رو تختم و دراز کشیدم ولی تا صبح خوابم نبرد همش تو رو نگاه می کردم و به مامانم می گفتم بهت سر بزنه و تو رو بیاره که بغلت کنم و شیر بدم .یه پرستار بدجنس شیفت شب هم اومد گفت شیر خشک بهت بدم تا گرسنه نمونی ولی کسی نفهمه ، منم که تجربه نداشتم مامانو فرستادم که بخره  ولی یکم بیشتر ندادم گفتم شاید شیرمو دیگه نخوری.

 

           

 



تاريخ : دوشنبه 27 / 3 / 1392 | 23:00 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

ساعت ملاقات رسید من از قبل به خانواده همسرم گفتم که به کسی زمان زایمانم و نگن و بعد همه تو اون جشنی که قراره بگیرم شرکت کنن ولی وقتی من تو اتاق عمل بودم به همه فامیلا شیرینی پخش کرده بودن و همه متوجه شده بودن و برای ملاقاتی همه اومدن می گفتن ما تا جشن طاقت نداریم خلاصه یکی می اومدو اون یکی می رفت و کلی ازت تعربف می کردن ، بین این همه ملاقات کننده ها ، رعنا که وارد شد واقعا سو پرایز شدم چون فقط چند روز  پیش باهاش صحبت کردم و فکر نمی کردم برای دیدنمون بیاد بیمارستان ، کلی ذوق زده شدم و خیلی خوشحالم کرد نمی دونی چقدر قربون صدقت رفت ،پسرم رعناجون هم دوست خوبمه و هم همکار مامانیه خیلی دوسش دارم چون خواهر ندارم برام مثل خواهرمی مونه  ، خلاصه هر کسی هم یه چیزی می گفت و دیگه وقت ملاقات داشت تموم شد که عموی بابایی ( عمو مسلم ) که خیلی مرد شریف و متدینیه ،ازما اجازه گرفت و بعد تو گوش راستت اذان و گوش چپت اقامه خوند و بعدش سه باراسمتو تو گوشت تکرار کرد البته این کار مستحبه ولی من دوست داشنم که اینکارو انجام بدن ،و بعدش همه برای سلامتیت و عاقبت به خیر شدنت صلوات فرستادن، همه رفتن و فقط مامانم پیشم می موند دوباره دلم گرفت که باید بابایی بره ولی خوب فردا انتظار به سر می رسه.

 رسول خدا (ص) می‌فرمودند: «در گوش راست نوزاد اذان و در گوش چپش اقامه بگویید؛ چرا که بچه را از شیطان حفظ می‌کند>>

 



تاريخ : دوشنبه 27 / 3 / 1392 | 16:00 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

 نیم ساعت به ساعت ملاقت مونده بود پرستاری داخل شد و به بقیه گفت که بیرون منتظر باشن و به من کمک کرد که به پسرم شیر بدم چه لحظه غریبی بود همیشه فکر می کردم از شیر دادن بدم می یاد ،ولی وقتی صورت فرشته ای می بینی که برای سیر شدنش چقدرتقلا می کنه دوست داری شیر که سهله جونتو هم براش بدی وای که چه لذتی داشت اینکه موجودی به این ظریفی از شیره جونت بخوره  موقع مکیدن با اون لبای نازت مدام مک میزدی و صورتتو این ور و اون ور می کردی برای پیدا کردن سینم ،و لی خیلی اذیت نشدم پسرم انگار صد سال بود شیر می خورد کاملا حرفه ای بود ،ماشالله سریع شروع کرد به مکیدن از هون لحظه اول شکمو بود.این اولین ارتباط دو نفره ما تو این دنیا بودزبان

                                 

 



تاريخ : دوشنبه 27 / 3 / 1392 | 14:0 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

مامانم بعد از چند بار که رفت و اومد ،تو بغلش بودی خدای من الان که اینو می نویسم هنوز تو چشمام اشک جمع می شه هنوز صورتتو ندیده بودم مامان سودی گفت عاطی پسرت خیلی خوشگله و اون موقع تو رو تو بغلم گذاشت ،حضور بقیه رو تو اتاق احساس نمی کردم فقط من بودم و تو ، یه حس ماکیت داشتم ، از اینکه لیاقت مادرشدن رو خدا نصیبم کرد بود خدارو شکر می کردم یه جوردیگه شده بودم از هون لحظه خودم رو فراموش کردم برای تو ، تو تمام من شده بودی ، از همون لحظه فکر می کردم من باید بهترین مادر دنیا بشم، نفسم ، زندگیم ، عشقم ، یه نگاه بهت انداختم چقدر ناز بودی اصلا شبیه بچه های یک روزه نبودی فقط یکم چشمات پف داشت همون لحظه چشماتو باز کردی و وقتی نور به چشمات می خورد می بستی بابایی هم مدام دستشو جلوی صورت می گرفت تا چشمای نازت رو ببینه ،شدی تموم دنیای من دیگه از خدا به جز سلامتیت چی می خواستم ، من بی اراده بلند گفتم خیلی دوست دارم همه خندیدن،این عمیق ترین حسی بود که تا اون موقع پیدا کرده بودم  وای خدای من چطور موجودی رو خلق می کنی که فقط در عرض چند ثانیه زندگی پدر و مادرش وهمه رو عوض می کنه که حتی حاضرن جونشون هم برای این موجود بدن.

 

همه زیبایی های دنیا با اولین دیدار با تو شروع شد زیبای ما

                 



تاريخ : دوشنبه 27 / 3 / 1392 | 13:45 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

بعد از عمل منو بردن تو ریکاوری ، یه 10 دقیقه ای اونجا بودم و کلی مریض بیهوشی اونجا بود دل تو دلم نبود که سریع برم تو اتاقم ،همسری برام اتاق خصوصی گرفته بود با تختم وارد اتاق شدم پدر همسری و مادرم رو دیدم کلی احوالمو پرسیدن و بهم تبریک گفتن مامانم منو بوسید ولی بقیه نبودن تعجب کردم گفتن رفتن نی نی رو ببینن ،اتاقم  صورتی بود و با مزه ، انقدر همسری به پرستارا رسیده بود که تو اون یه روزی که اونجا بودم کلی هوامو داشتن ،انصافا پرستارا ی خوش اخلاق و مرتبی داشت ،اول چند پرستار اومدن سرمم و عوض کردن و دارو های مسکنم رو دادن و سفارش یه سری چیزا که باید بعد از عمل می خوردم به پدر همسری دادن، اونم سریع رفت که اونا رو بخره ،بعد یه لباس صورتی تنم کردن که جایی برای شیر دادن داشت وبعد پرستاری اومد یه سری بروشور به من دادکه بخونم ،توصیهای برای شیر دادن و مراقبت از نوزاد و خودم بعد از زایمانم بود و شروع کرد به توضیح دادن و یاد دادن شیر دهی به نوزاد ، چقدر سخت بود باید کلی سینم رو فشار می دادم که اون آغوز که خیلی برای سلامتیت مهمه بیاد، گفت اصلا نگران نباشم حتی چند قطره هم کافیه و نیازی به شیر خشک نیست ، بعد همسری که رفته بود نی نی مونو ببینه ،اومد با یه دسته گل بزرگ و زیبا با یه جعبه تزیین شده با گل که یه زنجیرو دستبند برای من خریده بود و پیشونیم رو بوسید و گفت بابت همه چیز ممنونم ، بعدپدر و مادر شوهرم هم یه گل خوشگل خریدن ویه سکه کادو دادن  و بابا و مامان هم دسته گلی که یه عروسک روش بود با یه بادکنک که بادکنک زود ترکید با یه نیم سکه ، دایی هم با دسته گل اومد همگی خیلی خوشحال بودیم یه شور و هیجانی بود حدود 1 ساعت بعد از عملم ساعت ملاقاتی بود فقط یه ربعی یکم جای بخیم می سوخت بعدش اصلا درد نداشتم واقعا دکترم دستش خیلی خوب بود ، همش برای من از تو تعریف می کردن و دل من ضعف می رفت بابایی می گفت که تا چند لحظه گیج شده بودم آخه دو تانوزاد پسرو پیش هم گذاشته بودن هر کس یه نظری می داده یکی می گفته سمت راستیه یکی می گفته چپیه ،ولی  پدر همسری گفته بود اون تپله  آبتینه،  که پرستارا گفتن درست حدس زدی آخه رو تو  از همون لحظه اول یه حساسیت خاصی داشت ، می گفت که عاطی چقدرآبتین  شبیه توو بابابزرگشه ( آخه من خیلی شبیه بابامم ) بابای هم می گفت تازه حس پدر شدن رو کاملا احساس می کنم آخه از قدیم می گن دختر ها مادر به دنیا میان ولی مردها بعد از بچه دار شدن تازه پدر شدن رو یاد می گیرن،می گفت نینیمون انقدر لطیفه که ترسیدم بغلش کنم و فقط نگاهش می کردم من گفتم پس عکش کو ؟ گفت که پرستارا اجازه ندادن گفتن عکس گرفتن براش ضرر داره حتی دست گلا رو هم گفتن از اتاقت بیرون ببریم که نکنه به اونا حساسیت داشته باشه ،دیگه طاقتم به سررسیده بود مدام به مامانم می گفتم که کی تو رو میارن که من ببینم و مامانم می رفت از پرستارا می پرسید و می گفت یه سری کارای که باید انجام بدن و من چشم انتظار روی ماهه تو بودم  متنظر متنظر متنظر

این گلی که بابایی برات خریده بود انقدر بزرگ بود که وقتی داخل اومد من ندیدمش آخه پسرم بابایی عاشق گله و بعد هم با اعتراض پرستارا هم مجبور شد ببرش تو ماشین

                     

 

                          

البته چون این گل رو نذاشتن تو اتاقم بمونه بابایی رفت زود یه کوچولو ترشو خرید

اینم کادو همسری که امین ( پسر عمه بابا ) برام ساخته آخه من فیروزه دوست دارم

 

این گل رو هم مامان جون شهناز و بابا جون حسن هدیه دادن

                                                

  واینو هم مامان جون سودی و بابا ناصر هدیه دادن البته بادکنکش ترکید 

                                                                           

مایی که در من است .

تاريخ : دوشنبه 27 / 3 / 1392 | 13:0 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

ساعت 12 روز دوشنبه بود صدای گریه ملوسکم ، عشقم ، زندگیم ،عمرم و .... هر چی بگم کم گفتم و تو فضای اتاق عمل پیچید عزیزم آهنگ صدات با به دنیا اومدنت زیباترین ترانه زندگیم بود و نفسات تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنمه، همه پرستارو گفتن وای ، ماشالله چه قدی داره و وقتی تو رو از کنار پرده بیرون آوردن ویکم اونورتر گذاشتنت رو تخت، که خون وچربی که دورت بود تمیز کنن  من برای اولین بار روی ماهتتو دیدم اونجا خدارو به معنای واقعی کنارم حس کردم مدام نگات می کردم حس عجیبی داشتم که تا اون لحظه تجربش نکرده بودم ، بعدش با پوآر بینی مجرای تنفسیت  رو باز می کردن و من دلم می سوخت ولی خوب چه کار می شد کرد ، باید تمیز می شدی که راحت نفس بکشی جیگر مامان ،مدام گریه می کردی و همه می خندیدن و می گفتن که چه پسره شیطونی ، بعد سریع آوردنت پیش من ، وای خدای من این پسرمه پاره تنمه همون شکلی بودی که تصورشو می کردم ، آخی چقدر شبیه من و بابابزرگ ناصرتی ،حتی پرستاراهم گفتن لباش و پشت لباش کپی مامانشه ، دیگه باید می رفتی نمی دونم کجا انگار باید چکاپ  و شسته می شدی و لباس تنت کنن ، تو این مدت شکم منم بخیه می کردن منم همه رو متوجه می شدم یه جوری شده بودم دیگه حالم بد شده بود از پرستار کمک خواستم دوباره حالم بهم خورد ، بخیه طولانی تر از زمان به دنیا اومدن تو بود و من تو حالت گیج و بی حالی تو فکر تو بودم و مدام خدارو شکر می کردم که تو سالمییییییییییییییییییییی و نذر کردم به خاطر سلامتیت به شیر خوارگاه آمنه یه مبلغی رو کمک کنم .

پلک جهان می پرید ، دلش گواهی میداد ،

اتفاقی می افتد ،اتفاقی می افتد

و.................. فرشته ای از آسمان فرود آمدفرشتهفرشتهفرشته

 

             

مایی که در من است .

تاريخ : دوشنبه 27 / 3 / 1392 | 12:0 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

ساعت 6 صبح روز دوشنبه بود راستش از شدت ذوق و هیجان تا صبح خوابم نبرد صبح بیدارشدم وضو گرفتم و نمازم وخوندم با بابایی رفتیم تو اتاقت کلی فیلم و عکسای آخرین لحظات بارداریموگرفتیم و با تو کلی صحبت کردیم و گفتیم چقدر منظر روی ماهت هستیم ،بابایی منو از زیر قرآن رد کرد وآیت الکرسی خوندم و بعد با بابایی و مامان سودی و بابا ناصر رفتیم بیمارستان ، بابای و مامان جون همسری  و عمه زهرا زودتر اومده بودند دیگه روال بیمارستان و انجام دادن منم تو این مدت به زنان حامله ای که اونا هم اونروز زایمانشون بود نگاه می کردم انگار می خواستم با نگاه کردن به چشماشون از نگرانی هام کم بشه ، اینو بگم از این لحظه به بعد واقعا نمی تونم حس درونیم تو اون لحظات بازگو کنم ،  ساعت 8:30 بود صدام کردن دیگه زمانش رسیده بود، تا در ورودی اتاق زایمان بابایی اومد ولی دیگه نمی تونست داخل بشه یکم دلم گرفت کاش اونم می تونست بیاد و آرومم کنه ولی کاری نمی شد کردآخه اینجا ایرانه و قوانین خودشو داره ، با مامانم داخل رفتم و تمام آزمایشات و سونو های که احتیاج بودو دادم و با کمکش گان پوشیدم ، اون موقع بود که مامانی هم باید می رفت دیگه حس غریبی داشتم همیشه به مامانم تکیه می کردم ولی در همچین لحظه مهمی بایدتنها باشم ،ولی وقتی یاد تو افتادم دیدم که تنها نیستم پسر کوچولوم با منه از این به بعد هر دومون باید مواظب هم باشیم ،باورم نمی شد که یکدفعه تمام ترسام تموم بود فقط تو زمان زندگی می کردم وارد یه اتاق شدم که چند تا خانوم خوابیده بودند ودورهر تختم یه پرده بود اونجا سونو رو انجام می دادن و صدای زیبای قلبتو توی شکمم برای آخرین بارمی شنیدم اون بلوپ بلوپ بامزه و بعدش سرم زدن و بعد چیزی که ازش بیشتر از زایمان می ترسیدم ،نوبت سوند بود ولی اصلا اون چیزی که فکر می کردم نبود خیلی راحت بود اونجا کلی خدارو شکر کردم که این غول بزرگی که ازش می ترسیدم تموم شد ، تو اون اتاق 2 ساعتی معطل شدم یکم خسته شدم آخه دکترم یه مریض دیگه هم داشت ، پرستار خوش اخلاقی اومد کنارم و گفت که نوبت منه کمکم کرد تختمو عوض کنن و بعد با آسانسوربه طبقه بالا رفتم نور مهتابی های بالا سرم و برانکارد و دکترا که درحال صحبت بودن ومریضای که می دیدم یاد فیلما افتاده بودم نیم ساعتی منتظر شدم بعدش دکترمو که دیدم کلی انرژی گرفتم با اون خنده های همیشه رو لبش ،تو این حین خانمی اومد بالای سرم گفت فیلمبرداری می خوای؟ من گفتم که نه چون خیلی گفته بودند که هیچ وقت دلت نمی یاد نگاه کنی منم همچین فکری داشتم دوست نداشتم تو رو با خونو این چیزا ببینم ، تو اون وضعیت آخه چه فیلمیه دیگه ، بابا کلی بعد از تمیز شدنت ازت فیلم گرفت ،بعد وارد راهروی اتاق عمل شدم از در چند تا اتاق عمل گذشتم و بعد به اتاق عمل خودم رسیدم تا حالا اتاق عمل ندیده بودم یه تخت وسط اتاق بود با هزار تا وسیله دیگر و بعد یه هواکش بزرگ رو سقف که جلب توجه می کرد و صداش برام آرامش بخش بود همش تصورم این بود که الان دکترم و پرستارم مثل این فضاپیماها لباس می پوشن و داخل می شن یعنی خیلی استرلیزه ولی اینطور نبود فکر کنم برای عملایی که احتمال عفونت زیاده اینطوریه مثل عمل جراحی قلب ، دوباره تختم و عوض کردن فکر کنم 20 بار اینکارو کردم ،بعد منتظر شدم دکتر بیهوشی اومد یک دکتر میانسال ،ازم پرسید میخوای بیهوش بشی یا بی حسی ، منم که گفتم بی حسی،گفت آفرین روش خوبی رو انتخاب کردی آخه من می خواستم تو رو لحظه بدنیا اومدنت ببینم ، من آماده شدم خیلی دکتر باحالی بود یه 3 دقیقه ای با من صحبت می کرد مدام کمرو نگاه می کرد و توضیح می داد که هنوزکاری نمی کنم دارم بررسی می کنم و بعد گفت الان یه سوزن کوچولو که شبیه یه نیش زنبوره می زنم، واقعا هم همینطور بود ،نمی دونم کی آمپول و زد اصلا درد نداشت  بعدشم که دراز کشیدم یه پرده از سینه به بعد کشیدن و دستامم به قسمتی که کناره تختم مخصوص جای دستام بود  گذاشتن و یه صدای بوق بوق مدام می اومد و بعدش بتادین به شکمم زدن خیلی یخ زدم و بعد دکترم گفت که تو الان کاملا بی حسی ولی متوجه همه چیز حتی فشاری که به شکمت می دیم هم می شی اون موقع یه ذره ترسیدم ،دکترم شروع کرد به عملم،کشیده شدن تیخ روی شکمم رو متوجه شدم نه اینکه درد داشته باشه ولی خوب یه ذره ترسناک بود اینکه نکنه یه موقع بی حسیم بره و دردو متوجه بشم سریع خانم پرستارو صدا زدم گفتم به این زودی بی حس شدم آخه گفتم یکم ناز نازیم ،خندید و گفت خیالت راحت باشه ، بعد یه دستگاهی هم کنارم بود که خونمو پمپاژ می کرد یه چند دقیقه ای گذشت من یکم حالم بد شد احساس کردم تنگی نفس دارم پرستار اومد بالای سرم ، بهم ماسک اکسیژن وصل کرد،اصلا حالم از این رو به اون رو شد چقدر باحال بود خیلی خوب شدم ، خلاصه یه کارایی می کردن و مدام با هم صحبت می کردن تو مدت عمل هم صدای خنده دکترم تو اتاق می پیچید که به من کلی آرامش می داد اون موقع اصلا به چیزی فکر نمی کردم همش تو زمان زندگی می کردم و منتظر به دنیا اومدن زیبا رویم بودم حتی یادم رفته بود چقدر بهم سپرده بودن که موقع زایمانم براشون دعا کنم ، چند دقیقه ای نگذشته بود که یه دفعه فشار شدیدی و رو شکمم حس کردم دل و رودم داشت در می اومد و بعدش یه صدای مثل شلنگ آب که دستتو جلوش می گیری که فهمیدم صدای کیسه آبمه و بعدش ...............................................

مایی که در من است .

تاريخ : دوشنبه 27 / 3 / 1392 | 6:30 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

امشب آخرین روزیه که تو شکم مامانی هستی ، با اینکه خیلی سختی کشیدم ولی واقعا دلم برای این دوران شیرین تنگ می شه برای تویی که در منی و منی که در تو گمم ،گرچه بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهتم عزیز دلم ،ولی یه حسایی بینمون بود که فقط مال من و تو بین خودمونم همیشه می مونه چشمک، امشبم بابایی هم زود اومد خونه و باهام کلی صحبت کرد و منم از استرس ها و ترسم از عمل می گفتم اون با حرفاش کلی به من آرامش می داد ، آخه  مامان یکم ناز نازیه ولی این شیرین ترین عمل تو دنیاست ووقتی به دکترم هم فکر می کنم خیالم راحتتر می شه چون یکی از بهترین دکترای کرجه و مریضاش ازش خیلی راضیند منم ساکی که از قبل برات حاضر کردم جلو دست گذاشتم تو ساکت ( لباس سرهمی خوشگلت ، پتوی ناز نازیت ، شیشه شیر و قطره چشم و پوآر بینی و پوشک و دستمال مرطوب وکاغذی و یه سری وسایل و لباسو خوراکی برای خودم و ....) خیلی از وسایلم  به دردم نخورد آخه بیمارستان خودشون دادن ، مامان جونم و مامان جون شهنازو بابا جون حسن هزار بار زنگ زدن و آخرین یادآوری ها رو کردن وبرای ساعت 7 صبح فردا قرار گذاشتیم و من اون شب و با کلی دعا و راز و نیاز با خدا گذروندم و ازش خواستم که هر دو مون رو مورد عنایتش قرار بده و همش به این فکر می کردم که واقعا دارم مادر می شم از همین الان به فکر آیندتم ، از اینکه چیزی برات کم نذارم و تو تو ی زندگیت همیشه خوشحال باشی .

مایی که در من است .

تاريخ : يکشنبه 26 / 3 / 1392 | 19:34 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

دیگه 2 هفته مونده بود به زایمانم ، نوبت دکترم هفته ای یک بار شده بود آخرین سونو رو تاریخ 93/3/10 انجام دادم و برای چکاپ رفتم  که روز زایمانم رو تعیین کنم اون موقع تو گلم 38w +3d بود ،که تا زایمانم تقریبا 39 هفته کامل می شی که بهترین زمانه ،طبق سونو موقع زایمان طبیعی 1 تیر بود ولی خوب من تصمیم به سزارین گرفته بودم و به دکترم هم گفتم می خوام تاجایی که امکان داره نزدیک زایمان طبیعیم عملم باشه تا نی نیم رشدش کامل باشه دکترم گفت که اشکالی نداره فقط اگه یه موقع کیسه آبم پاره شد با منشی  تماس بگیرم و اون زود خودشو به بیمارستان می رسونه ،و بعد درمورد بی حسی یا بیهوشی  با هم صحبت کردیم که گفت که از بی حسی خیلی بهتره ،و از سوزنای بسیار نازک برام استفاده می شه و هم دردم بعد از عمل کمتره و هم تو هشیار تری و برات ضرری نداره منم بعد از کلی تحقیق کردن بی حسی و انتخاب کردم ،تاریخ 93/3/27  هم تعیین شد برای زایمانم به دکترم گفتم نمی شه یه ذره دیرتر بشه و تو تیر ماه بیفته گفت که ممکنه درد زایمانم شروع بشه منم ترسیدم آخه راستش دوست نداشتم خرداد ماه به دنیا بیای چون شنیده بودم خردادی ها دو شخصیت دارند البته تو در هر شخصیتی باشی عشق مامانی و اینا همش حرفه ،تازه با بابات و دایت ماه تولدت یکی میشه و اونا هم خیلیم با حالن ،تو این دوهفته یکم زیر شکمم درد می کرد راستش می ترسیدم نکنه زایمانم شروع بشهترسو هر روزو با کلی دعا کردن  روزمو می گذروندم .بیمارستان خصوصی کسری رو هم برای زایمانم انتخواب کردم ، بابایی هم تو همین بیمارستان به دنیا اومده بود آخه در حال حاضر فقط تو کرج این بیمارستان خوبه ، البته بیمارستان تخت جمشید هم بود ولی متاسفانه هنوز کاملا ساخته نشده بود ،بابایی می گفت که بریم تهران ولی هم دکترم تهران نمی اومد و هم من یکمی ترسو بودم دوست نداشتم با بخیه هام این همه راهو بیام و برای کسایی که می خوان بیان عیادتم رفت و آمدم سخت باشه .

مایی که در من است .

تاريخ : يکشنبه 12 / 3 / 1392 | 22:10 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |

1 ماه مونده به زایمانم ، روز معلم بود بچه ها طبق معمول گذشته منو سو پرایز کردن کیک و کادو و ... کلی هم رقصیدن ،منم گذاشتم حسابی حال کنن ولی می دونستم اگه بهشون بگم که من دیگه نمی یام و فقط موقع کارنامه هاشون می بینمشون  ناراحت می شن ،زنگ آخر که شد بهشون گفتم نمی دونید چه غوغایی بود نه به اون زنگ اول که می رقصیدن تشویقنه به این زنگ که همه گریه می کردنگریه ، چه کار کنم دیگه وضعیت امسالم همینطور بود البته همه درسا رو تموم کرده بودم و به تعطیلی مدرسه 2 هفته مونده بود ، ماهای آخر بارداری هم موقع وزن گرفتن نی نی ، منم حسابی می خورم و کلی هندونه و خاک شیر می خورم آخه می گن برای اینکه زمانی که به دنیا بیای زردی نگیری من هم سو ء استفاده می کنم ، دیگه خرید سیسمونی هم  تقریبا تموم شده و اتاق قشنگتو چیدیم من و بابایی هر روز می ریم تو اتاقت و باهات صحبت می کنیم و تو رو تو اتاقت در حال  بازی کردن مجسم می کنیم خیلی هم تنبل شدم بیرون که می رم برای خرید خیلی زود خسته می شم

مایی که در من است .

تاريخ : چهارشنبه 25 / 2 / 1392 | 11:19 | نویسنده : عاطفه مامی آبتین |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد